Chapter Text
جوگه چینگ در یه روز بسیار خنثی و بسیار پیش پا افتاده به دنیا اومد.
هوا نه خیلی گرم بود و نه خیلی سرد؛ نه آفتابی بود و نه بارونی. نه در روز تغییر فصل بود و نه در روز انقلاب یا اعتدال یا هیچ رویدادی در تقویم قمری-شمسی.
خودِ زایمان بدون حادثهی خاصی انجام شد. مادرش وقتی کیسه آبش پاره شد، برای خرید یا انجام کارهای روزمره بیرون نرفته بود. در واقع، پدرش از قبل پیشبینی کرده بود که چه زمانی اتفاق میوفته، برای همین اونها نیم ساعت زودتر از شروع درد زایمان در بیمارستان بودن.
هیچ پیچیدگی و لحظهی دراماتیکی برای انتخاب بین نجات مادر یا نجات کودک وجود نداشت. مادرش تا ابد سپاسگزار بود که زایمان اولین فرزندش سریع و نسبتاً بدون درد انجام شد.
دروازه سرنوشتش زندگی در کاخ کان با ستاره قهرمان، خدای مار پرنده و آتش دینگ بر فراز آب گوی بود. "دروازه ویران شده"، بختش خنثی بود. "سه عارف تحت فشار هستن"، نمیتونه اقدامی انجام بده.
جوگه چینگ به دنیا اومد تا معمولی باشه و از همون اول قرار نبود آدم خاصی بشه. یه قهرمان دروغین ، که دوست داشت خودش رو زیبا جلوه بده، اما به جایی نرسیده و نخواهد رسید.
با این حال، اون حاضر نبود سرنوشت رو به عنوان یه سرنوشت شوم بپذیره.
پس، اون تلاش کرد تا استثنایی باشه. در هر کاری که انجام میداد بهترین باشه. اون از هم سن و سالاش پیشی گرفت، هر هنر و تکنیکی رو که فرقه وو-هو ارائه میداد، یادگرفت. اون شکنجهی چکش نفتی رو که به سرش میکوبید و خطکش آهنی رو که به دندههاش میخورد، تحمل کرد. اون حتی هنرهای شنجی بانو هوانگ رو همزمان با هنرهای چیمن مرزبان وو یاد گرفت.
و وقتی که تقریباً همه چیز رو در مورد وو-هو چیمن یاد گرفت، پدرش اون رو کنار کشید. بهش گفت که با وجود دانش بیحد و حصری که بهش ارائه میشه، زندگی محدوده. و دنبال کردن بینهایت با محدودیت، به خطر انداختن خودشه.
بر تموم تکنیکها و هنرهایی که میتونی مسلط شو. عضلات، استخوانها و ذهن رو تقویت کن. اما در نهایت، باید به خودت مسلط شی!
پدرش اون روز آخرین میراث وو-هو رو بهش یاد داد. این تکنیکی کاملاً ساده اما بسیار خطرناک بود. پدرش گفت: «شِنِ دانتیان بالایی، چیِ دانتیان میانی و جینگِ دانتیان پایینی. از این سه گنج به عنوان سوخت برای شعلهور کردن آتش زندگی استفاده کن!»
این تکنیکی بود که تنها در صورتی میتونستی ازش استفاده کنی که به خودت مسلط شده باشی. یعنی خودت رو واقعاً خالص و کامل بشناسی تا بتونی کنترل مطلق روحت رو به دست بگیری. با شناخت خودت، میبینی که همهی موجودات، صرف نظر از خلقت و نابودی، در نهایت به بیشکلی برمیگردن.
فقط با چنین وضوحی میتونستی شعلههاش رو مهار کنی.
قرنها بود که هیچکس نتونسته بود اون رو به دست بیاره. حتی پدرش هم قادر به روشن کردنش نبود. انگار محکوم به گم شدن و فراموش شدن بود.
اما جوگه چینگ کسی بود که سرنوشت رو به مبارزه طلبید.
با وجود شانس خنثی در پیشگویی سرنوشتش، اون نابغهای بااستعداد بود که با خوشحالی و افتخار انتظارات بالای قبیلهاش رو برآورده میکرد و اونها رو به اوج میرسوند.
با وجود اینکه ریشه روز اون دینگ یین آتشین در کان بود ، اون به عنوان یه چیانیوان با نت بالایی برجستهتر و همسو با شون ارائه میشد . اون تابع غرایزش نبود و برای منطق بیشتر از احساسات ارزش قائل بود. اون تونست از انرژی آب قصر استفاده کنه و بسیار فراتر از همسن و سالاش رشد و پیشرفت کنه.
با وجود داشتن انرژی آتش بالا، اون ذهنی قوی و قلبی فولادی داشت و قلمرو درونیش به سطح سرزمین شادی شگفتانگیز رسیده بود.
اون منظم بود، بهترین تمرینکننهی چیمن در نسل خودش. قلبی آهنین داشت و ذهنش روشن بود. مدتها از دایانا دوم که در اون قانون سامادی رو یادگرفته بود، پیشی گرفته بود. زمان اون رسیده بود که وارد دایانا چهارم بشه و اون رو به کمال برسونه.
اعتماد به نفس بالایی داشت و از مهارتهاش خیلی مطمئن بود. پس وقتی پدرش اون رو به چالش کشید تا بر آتش حقیقی سامادی تسلط پیدا کنه، عقبنشینی نکرد. مطمئناً اون میتونست یه بار دیگه بر مشکلات غلبه کنه و اولین کسی باشه که بر اون تسلط پیدا میکنه. اون برای اولین بار در بیست سال پرورش خودش...
شکست خورد.
قلمرو درونیش به هرج و مرج کشیده شد. بادهای خشمگین و رعد و برقهای کوبنده، روح آشفتهش رو منعکس میکردن. صدای دشمن قدیمی، بسیار بلندتر از همیشه، به گوش میرسید: {بیعرضه! چه ننگ و رسواییای! چه شکستی!}
برای اینکه کمی آرام بشه، سفری به دور از همه چیز انجام داد و به کوه لونگهو پرواز کرد تا در مجمع بزرگ لوتیان شرکت کنه. شاید با ملاقات با افراد جدید و آزمایش مهارتهاش، میتونست ایمانش رو به خودش برگردونه.
او انتظار نداشت با مردی روبرو بشه که بیشتر از این، کاستیها و نقصهاش رو برجسته میکنه.
جوگه چینگ از قلمرو درونی درباره نتیجه مبارزهاش با وانگ-دائوجانگ پرسیده بود و پاسخی که دریافت کرد، بزرگترین گوی پیشگویی بود که از زمان شروع مراقبهاش به عنوان یه شوئیست دیده بود، که نشون دهندهی سنگینی تلاقی مسیرشون بود.
بعد، انگار کائنات به حالش ترحم کرد، گوی بدون اینکه اون انگشتی تکون بده، شکست و به هزاران هزار ذره نور تجزیه شد، و فقط یه ذره در گوشش زمزمه کرد: "مانند پروانهای که به درون شعلهها پرواز میکنه." مسیری به سوی نابودی حتمی.
در آخرین تلاش برای مقابله با سرنوشت، اون همچنان به مبارزه ادامه داد و هرچی داشت رو فدا کرد. وقتی دائوئیست به انجام غیرممکن ادامه داد، اون موشکافی بیعیب و نقصش رو فعال کرد تا اون رو درک کنه. وقتی نقطه طب سوزنی تانجونگش مهار شد، آماده بود تا دوباره پیشگویی کنه، صرف نظر از خطر یا پیامد اون.
باید میفهمید که چطور باخته. چطور وو-هو چیمن باخته. اگه لازم بود، با کمال میل مرگ رو میپذیرفت.
وانگ-دائوجانگ گفت: «من همه جهاتم. من خوششانسی و بدشانسیم. زمان، مکان و قانون عناصر، من همه اونها رو دیکته میکنم.»
پدرش بهش گفته بود که برای محدود، دنبال کردن نامحدود به معنای به خطر انداختن خودشه، و با این حال اینجا کسی بود که نامحدود بود. این به معنای اشتباه بودن خِرَد اجدادش نبود؟
«با این طرز فکرت، هیچوقت به اونچه جوگه لیانگ انجام داد، نمیرسی. اون به عنوان بزرگترین شوئیست جهان شناخته میشد. با این حال، آرمان شوئیست رو رها کرد، در برابر زمان مقاومت کرد و خودش رو درگیر جنگ کرد. همه اینها برای نجات جهانی بود که نمیتونست نجات پیدا کنه. اون به غیرممکنها دست زد و به خاطر مردم، مبارزه با آسمونها رو انتخاب کرد. این مسیریه که یه شوئیست بزرگ باید دنبال کنه.»
«اگه صرفاً از بدشانسی دوری کنی و به دنبال خوششانسی باشی، مقید به قوانین آسمان و زمین بمونی و فقط با جریان همراه شی، دیگه هیچ فایدهای نداره که یاد بگیری جهان چطور کار میکنه، نه؟ حتی اگه قوانین همه چیز رو بفهمی، اگه اجازه بدی که در بندشون باشی، هیچ فرقی با یه فرد عادی نداری.»
{آه؟} صدایی در اعماق تاریک قلمرو درونیش گفت: {این یارو فکر میکنه کیه؟ طوری حرف میزنه انگار جد ما رو بهتر از خودمون میشناسه؟ تنها چیزی که حق داشت این بود که تو از یه آدم معمولی بهتر نیستی!}
جوگه چینگ صدا رو فرو خورد و تا جایی که میتونست بیخیال و دوستانه به دائوئیست لبخند زد. برای اولین بار در بیست سال بدون شکست در مسابقه با همسن وسالاش و در ده سال زندگی به عنوان یه چیانیوان که به عنوان بزرگ خاندان آیندهش تربیت شده بود، اعتراف کرد که تسلیم دیگری شده.
این کارمای اون بود. مگه اون خدای کوچک آتش رو با آتش شکست نداد؟ آیا شایسته نبود که وو-هو چیمن اون توسط هنرهای چیمن شکست بخورد؟
تنها مایه تسلی خاطر این بود که دائوئیست کوچولو کمی بامزه بود، و چیانیوان درونش از اینکه اینقدر بهش ببازد، ابایی نداشت.
فکری چندشآور و قدیمی از ذهن جوگه چینگ گذشت. اگه این مرد در انجام چیمن ازش بهتر بود، انگار که جوگه بهتری از چیانیوان بود، راه حل این نبود که اون رو تصاحب کنه و به قلمرو خودش برگردونه؟ اگه اون دائوئیست کوچک عضوی از خاندان وو-هو بود، اون رو تضعیف نمیکرد، درسته؟
وقتی جوگه چینگ به خونه برگشت، همه از اینکه اون حتی نتونسته بود به جمع هشت نفر برتر مسابقه برسه، شگفتزده شدن. اما نسل قدیمیتر با متانت این موضوع رو پذیرفتن و گفتن: «همیشه کوه بلندتری وجود خواهد داشت.» از سوی دیگه ، نسل جوونتر از مردی که تونسته بود اون رو شکست بده، خوشحال و مجذوبش شدن.
فقط مسئلهی زمان بود تا کسی از روی کنجکاوی به دنبال دائوئیست بره. اون وقت چیانیوان مجبور میشد بستگان خطاکارش رو مهار کنه.
پس، وقتی جوگه چینگ شنید که گروه سه نفره نقابدار جوگه سوار قطاری به وودانگ و بعد پکن شدهن، اولین پرواز به پایتخت رو رزرو کرد.
اگه انگیزههای پنهونی داشت، مثلاً میخواست وانگ-دائوجانگ و فنگ هو چیمن رو دوباره ببینه، یا میخواست از ترحم یا تحقیر خانوادهاش فرار کنه، یا میخواست از پدرش فرار کنه چون حالا از ترس دیدن ناامیدی نمیتونست به چشمای مرد نگاه کنه. پس همه اینها فقط به خودش مربوط بود و به هیچکس دیگهای ربطی نداشت.
و اگه صدایی در پس سرش مدام بهش میگفت که چقدر بیشرم، بزدل و چقدر ضعیفه، اون هم مشکل خودش بود.
***
