Actions

Work Header

دوستامو خبر کن. بهشون بگو دوستشون دارم

Summary:

صحنه ی توی رستوران از دید ارن

Notes:

⚠️This work is not mine but a translation of the original work which belongs to archivedthoughts on AO3. ترجمه از خودم

 

جملات توی پرانتز افکار عمیق و درونی ارن هستن⚠️

Work Text:

                                 

ارن یه نفس عمیق کشید، مشت هاشو محکم گره کرده بود و با تردید روی دستهٔ در نگهشون داشته بود. میتونست اسید پشت  گلوش رو حس کنه و واسه کاری که میخواست انجام بده تنفری اونقدر شدید از خودش داشت که برای یه لحظه احساس گیج بودن کرد. نه، به خودش گفت. این کار باید انجام بشه. یکی از یِگِریست ها، ( چرا اونا باید روی خودشون اسم بذارن و بهش افتخار کنن؟ اون نمیخواست بفهمه. ارن فکر نمیکرد برای دنبال کردن یه مرد پست مثل خودش چیزی برای افتخار وجود داشته باشه. ولی به اونا نیاز داشت تا به هدفش برسه) از یه گوشه رد شد تا وظیفه شو راجع به اعضای دیگه ی هنگ اکتشاف انجام بده. 

جان. کانی. هانجی. معذرت م-

نه. افکارشو کنار زد و برای بار آخر عزمش رو جزم کرد. با سنگینی به در مقابلش خیره شده بود. هر چیزی که میخواست انجام بده، همهٔ جزئیات و ریزه کاری های تحریف شده، بخاطر اونا بود. اونا درک میکنن. (یه صدای ضعیف معترض در اعماق ذهنش که بطور تعجب آوری شبیه صدای خودِ جوونترش بود، مخالفت کرد)

دسته رو چرخوند و لولاهای در تق تق صدا دادن. سه سر وقتی  دیدن کی وارد اتاق شد، به بالا چرخیدن و در جا میخکوب شدن، و چشمهاشون حتی بیشتر گرد شد وقتی از کف دست خونی ارن چند قطره روی زمین ریخت. اونا نشستن وقتی ارن بهشون گفت، با لب ها و دست و پاهای لرزان. فلاچ چند بار به در بیرون ضربه زد، ارن از گوشهٔ چشمش چهره های خیانت دیدهٔ آرمین و میکاسا رو دید و قلبش مچاله شد. 

ارن از خواسته اش برای صحبت با اونا گفت. پیش خودش آرزو میکرد که کاش توی یه شرایط دیگه بود، یه شرایط بدون درخواست خشنونت، یکی که هر سه تایی میتونستن دوباره با هم باشن، یکی که اون انگیزه های پنهانی و کارهایی برای به انجام رسوندن نداشت و میتونستن دوباره با روی باز بخندن. 

ولی این افکار پوچ فایده ای نداره. دنیا به اندازه کافی بی رحم هست. 

با وجود دستهای همه روی میز، ارن نمیتونست مشت هاشو به هم گره کنه تا اضطرابشو از اون راه تحت کنترل داشته باشه. ولی مشکلی نیست. اون میدونست که ظاهرش تحت نظرشه. اگه حس میکرد که محتویات شکمش هر لحظه ممکنه بپرن بیرون و بریزن روی پارچهٔ سفید میز، فقط خودش باید میدونست نه کسی دیگه.  مبارز داوطلبی که باهاشون بود جوری می لرزید که میز تلق تلق صدا میداد. ارن تقریباً دلش برای اون دختر برای گیر افتادن توی این مخمصه سوخت، یه تماشاگر ساکت که قراره ببینه چطور اوضاع جهنم میشه. اون نمیتونست حتی یه ذره از اون دختر متنفر باشه بعد از تموم کارهایی که کرد، مخصوصاً نه وقتی که خودش خیلی خیلی بدتر انجام داده. 

آرمین، با شجاعت همیشگیش پشت سر هم چندین سوال از ارن پرسید. ارن به اون چشمها خیره شد. به اون چشمهای آبیِ آبی. و... هه، همیشه اقیانوس، اون اقیانوس لعنتی رو به یادش میارن. 

 به عقب خم شد تا وقتی که صندلی فقط روی دو پایه اش قرار گرفت. یه حرکت خیلی کودکانه. بخاطر چی؟ خودش مطمئن نبود. (شاید بخاطر اینکه خودشو قانع کنه به اندازه ای واقعاً هست، نترسیده) 

 «من آزادم» اون گفت، به جای اینکه جوابهایی به سوالهای آرمین بده، شروع کرد به حرف زدن درباره اینکه چطور هر کاری انجام داده بخاطر تبعیت از دستور کسی نبوده، بلکه فقط خواسته خودش. هم یه دروغ و هم یه حقیقت. چه کنایه ای. 

میکاسا حرفاشو شروع کرد و گفت که چطور هیچوقت باور نکرده ارن دست به کار هایی بزنه که در واقعیت انجام داده. تا جایی که از روی صندلی بلند شد و به اون شالگردن قرمز چنگ زد ( اون شالگردن برای ارن به یه چیز ناراحت کننده تبدیل شده بود، پس نگاهش رو روی چهرهٔ رنجور میکاسا نگه داشت، که اصلاً به صاف کردن گلوی گرفته اش کمک نکرد) و ارن بهترین ماسک بی تفاوتی رو روی صورتش گذاشت. «گفتم دست هاتونو روی میز نگه دارین!» از روی اون شوک واضح توی نگاه میکاسا، فهمید که منظورشو رسونده. 

 به هر حال اومده بود تا دروغ بگه. 

دروغ، و نه چیز دیگه ای. برای دور کردن اونا از خودش. تا جایی که توان داشت. 

بعدش، ارن دست روی احساسات آرمین برای آنی گذاشت. که برای اون حرکت گول زننده ای بود. وقتی راضی شد که نگاه رنجیدهٔ بهترین دوستشو توی چهره اش دید. 

ازم متنفر باش، توی تاریکی های قلبش التماس کرد. 

(متنفر نباش.) 

میکاسا حرف ارن رو قطع کرد وقتی زبون آرمین قفل شد. و ارن شانسشو پیدا کرد، تا حرکت نهاییشو رو کنه. 

این حرکت، بهترین و بدترین نقشه اش بود. بهترین و بدترین دروغش. اون راجع به اصالت آکِرمَن ها چرندیات بلغور کرد، درباره سردرد هایی که میدونست دارن. منفعت ماجرا برای ارن این بود که به هر حال کسی درباره این خاندان اطلاعات زیادی نداشت و به بقیه هیچ دلیلی برای باورنکردن حرفهاش نمیداد. پس اون نسخهٔ تحریف شدهٔ حرفهای زیک رو به اونا تحویل داد. 

چمشهای میکاسا کاملاً گرد شده بود. از وحشت. از ناباوری. ارن میتونست ذهنشو ببینه که تموم حرفهاشو پس میزد. کلماتی که میکاسا برای مخالفت بکار برد، قلب در حال شکستنشو منعکس کرد. ولی ارن باید اونا رو بیشتر از خودش دور میکرد. آرمین شروع کرد به داد زدن. 

خوبه. 

خواهش میکنم برید. 

(نرید.) 

 «میدونید تو این دنیا بیشتر از همه از چی متنفرم؟ هر کس که آزاد نیست» 

آرمین صداشو بلند و بلندتر کرد. میکاسا سرشو پایین انداخت. با دهانی نیمه باز از وحشت.  

ارن ابروهاشو در هم کشید. میتونست خشمی که چشمهاش نشون میدادن رو احساس کنه که لبریز از تنفرِ ساختگی بود، و باید خوشحال میبود که نقشه اش تا این حد خوب پیش رفته، باید خوشحال میبود. 

 «از موقعی که بچه بودم...» به طور تعجب آوری نفس آرومی کشید. 

 «میکاسا» 

من همیشه عاشق-

 «من همیشه ازت متنفر بودم» 

اون انتظار خیز برداشتن آرمین رو نداشت، اون نگاه مهلک، اون فریاد استخوان شکنِ «ارن! چطور جرئت میکنی؟!» چون هیچوقت توی زندگیش نشنیده بود صدای آرمین اونطوری بخاطر عصبانیت کاملاً از کنترل خارج بشه. 

ولی انتطار داشت که میکاسا جلوی آرمین رو بگیره. اون جلوی خودشو گرفت که از روی عصبانیت ( میدونست بخاطر خودش بود) دندون هاشو روی هم فشار نده وقتی سر تا پای آرمین به میز اصابت کرد. 

 «میبینی؟ همهٔ چیزی که توی زندگیت انجام دادی با خون خاندانت بهت امر شده» 

میکاسا با سردرگمیِ تموم آرمین رو رها کرد. اشک ها آزادانه از چشمهای تیره اش سرازیر شدن و ارن با خودخواهی میخواست از صورتش پاکشون کنه. احمق لعنتی، تو حتی لیاقت نداری نزدیکش وایستی، به خودش گفت. 

چیزی تار جلوی چشمهای ارن اومد و یه دفعه تموم دیدِ ارن با آبی پر شد. آبی که از خشم شعله ور بود. اقیانوس به یادش اومد (دوباره). 

ارن به طرز عجیبی احساس آسودگی کرد. و حتی عجیب تر، حس افتخار. مشت آرمین به صورت ارن اصابت کرد و صدای رضایت بخشی داد. ( لیاقتشو داشتم.) 

وقتی میز واژگون شد و از صندلیش افتاد، ارن با خودش فکر کرد آها حالا شد، اینه اون پسر شجاعی که بهش میگفت بهترین دوست. و سریع بلند شد و از یه مشت دیگه جاخالی داد. 

ارن به فک پایینی آرمین مشت زد. گرچه خودش نبود که اون ضربهٔ فک رو خورده بود، ولی احساس درد کرد. یه درد مبهم زیر پوستش. توی قلبش که میدونست از بین نمیره. یقهٔ آرمین رو گرفت و به سمت نزدیک ترین قفسه پرتش کرد و تموم بشقاب ها و لیوان ها و بطری ها روی زمین افتادن. یِگِریست ها ( هنوز از اون اسم متنفر بود) که احتمالاً صدای هیاهو رو شنیده بودن سریعاً وارد اتاق شدن و تفنگ هاشون رو نشونه گرفتن. 

 «مشکلی نیست» ارن با صدای آهسته ای گفت. عجب دروغ گوی لعنتی ای. 

 «هی، آرمین» دوباره حرف زد. اون احساس کرد لیاقت اینو نداره پسری رو که از خدا میدونه کی، کنارش بوده رو با اسم صدا بزنه.  «میدونی چرا تا حالا با هم دعوا نکردیم با وجود اینکه تقریباً کل عمرمون همو میشناختیم؟» 

آرمین با غرولندی دوباره به سمت ارن مشت پرتاب کرد در حالیکه ارن به راحتی از هر حمله جاخالی میداد.  «میدونی چرا؟» 

ارن یه مشت به صورتش زد. 

معذرت می خوام. 

یه مشت دیگه. 

ازم متنفر باش. 

یه مشت دیگه به گونهٔ دیگه اش. میتونست صدای شکستن چیزی رو بشنوه. دونستن اینکه جراحاتی که برای آرمین درست کرده بود خیلی زود خوب میشن، باعث نشد که موضوع براش راحتر بشه. 

بزارید برم. 

 «چون دو تای ما...» یه مشت دیگه. و یکی دیگه. 

منو فراموش کنید. 

 «... هیچوقت نمیتونستیم یه مبارزهٔ عادلانه داشته باشیم!» 

(فراموش نکنید)

ضربه ای با زانو به دنده ها. 

(خواهش میکنم جلومو بگیر) 

آرمین افتاد و سرش محکم به زمین خورد. میکاسا پشت سرش میخکوب ایستاده بود و کل صحنه رو با ترسِ تموم تماشا میکرد، چشمها و گونه هاش بطور ناتمومی خیس میشدن. اون هنوز زیبا بود، همیشه بود و همیشه هم زیبا باقی میموند، حتی بعد از تموم ماجراهایی که پشت سر گذاشت. میکاسا کنار بدن بی حرکت آرمین نشست و کمکش کرد بشینه. قلب ارن درد میکرد. 

ارن چرخید و به سرباز ها دستور داد دوتاییشون و بچه ای که ساشا رو کشت، از اینجا ببرن.

 «خب... تو اومده بودی اینجا که واقعاً چی بگی؟» صدای گرفتهٔ آرمین رو شنید. به پشت سرش نگاهی انداخت. 

 «این آزادی ای بود که میخواستی؟ آزادی تا میکاسا رو آزار بدی؟» 

ارن نگاهشو برنگردوند. اون کسی بود که داشت به پایین نگاه میکرد، ولی حس کرد این آرمینه که داره از بالا به ارن نگاه میکنه. و برای اولین بار توی زندگی کوتاه و ناراحت کننده اش، شنید که بهترین دوست قبلیش توهین کرد، اون هم به خودش. 

 «بردهٔ واقعی تویی، و اربابت یه تیکه آشغاله.» 

ارن داشت از درون می جوشید. دندون هاشو به هم فشار داد. حس کرد پلک هاش دارن میسوزن. برده. خودِ کلمه به تنهایی عصبانیتش رو چند برابر کرد ( عصبانیت از کی؟ جواب دقیقی براش نداشت)، در صورتی که میدونست کلمه ای بهتر برای توصیف خودش وجود نداره.

چشمهای آبیِ آبی با صورتی پف کرده بهش نگاه کردن، و اقیانوس دوباره به پاهاش برخورد کرد، بی رحم و بدون بخشش. میدونست که به هر حال برای طلب بخشش خیلی دیره.

پس طلبش نکرد.

ولی به این معنا نبود که دردناک نیست.

 «به کی داری میگی برده؟» جلوی چمشهاش داشت بطور خطرناکی خیس میشد.

اون روشو برگردوند تا اشک هایی که نزدیک بود سرازیر بشن رو پنهون کنه. کبودی بخاطر مشت آرمین خوب شده بود ولی جای ضربه اش هنوز درد میکرد. هیچ اثری از آسیب باقی نمونده بود بجز یه حفرهٔ بزرگ درونی.

 «بریم» صداش از تموم شدن مکالمه خبر میداد.

«به جایی که همه چی شروع شد» خونه ی قبلیشون.  «منطقهٔ شینگانشینا» جایی که هیچ چیز مثل قبل نمیشه.

ارن به طرف در رفت بدون اینکه به پشتش نگاه کنه.

(متأسفم، منو نبخشید.)